ماجرای کاشی سردر حوزه علمیه ای در دامغان
بسم الله الرحمن الرحیم
هفته قبل سوم اسفند ۱۴۰۳که برای سخنرانی در پیش همایش بین المللی تفسیر تسنیم و همچنین عصر ان روز سالکرد واعظ گرانقدر مرحوم حجه الاسلام والمسلمین طاهریان دعوت شده بودم ؛ موقع ورود به یکی از مدارس علمیه ،کاشی های رنگ و رو رفته سر در ورودی حوزه علمیه توجهم را جلب کرد ؛ مدرسه علمیه حضرت امام صادق علیه السلام که قبلا به نام حاج فتحعلی بیک در سال ۱۱۱۸ قمری در زمان سلطنت شاه سلطان حسین صفوی ساخته شده است که البته متاسفانه بدون حفظ بنای قدیمی تخریب و مدرسه جدید ساخته شده است ، فقط در ورودی و دو سکو باقیمانده و برخی از کاشی های جلو در به سرقت رفته است ؛ البته از بعضی محترمین شنیدم ان مدرسه مدتی خانقاه بوده است ، خلاصه پس از خواندن یک بیت به یاد قضیه ای که از مرحوم استاد عارف بالله آیت الله شوشتری افتادم که قبلا مکتوب کرده بودم ؛
اکنون مجدد تقدیم میگردد:
در جستجویی شعری از عصمت بخارایی
مرحوم استاد ایت الله شوشتری می فرمود:
یکروز یک کسی یک بیت شعر زیبا خواند ، گفتم : این شعر از کیست ؟
گفت : نمی دانم سر در یک حوزه علمیه در دامغان دیدم
وآن بیت این بود:
این نه کعبه است که بی پا و سر آیی به طواف
وین نه مسجد که در آن بی خبر آیی به خروش
این خرابات مغان است و در آن مستانند
از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش
به عزم یافتن این شعر به دامغان رفتم و آن مدرسه علمیه را پیدا کردم در حال نوشتن شعر بودم یک طلبه امد و پرسید اهل کجایی ؟
گفتم از قم امده ام
گفت برای چه کاری؟
گفتم : برای نوشتن این شعر
یک نگاه عاقل اندر سفی کرد ورفت
نمی دانست مفهوم عشق و طلب چیست
و آن شعر این بود:
سرخوش از کوی خرابات گذر کردم دوش
به طلبکاری ترسا بچه ای باده فروش
پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری
کافری جلوه گری زلف چو زنار به دوش
گفتم این کوی چه کوی است تو را خانه کجاست ؟
ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش
گفت تسبیح به خاک افکن و زنار ببند
سنگ بر شیشه تقوا بزن و باده فروش
بعد از آن پیش من آ تا به تو گویم سخنی
سخن اینست اگر بر سخنم داری گوش
زود دیوانه و سرمست دویدم سوش
به مقامی برسیدم که نه دین ماند و نه هوش
دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست
وز تف باده عشق آمده در جوش و خروش
به دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع
بی می و جام و صراحی همه در نوشانوش
چون سر رشته ناموس بشد از دستم
خواستم سخنی پرسم از اوگفت خموش
این نه کعبه است که بی پا و سر آیی به طواف
وین نه مسجد که در آن بی خبر آیی به خروش
این خرابات مغان است و در آن مستانند
از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش
گر تو را هست در این شیوه سر یکرنگی
دین و دانش به یکی جرعه چو عصمت بفروش
_______________________________________
یادداشت های سید عباس موسوی مطلق
افزودن دیدگاه جدید