زادروز: 1299
محل تولد: زابل
وفات: 1370
آرامگاه: دورود
مذهب: تشیع

حجّت الاسلام سیّد غلامعلی موسوی سیستانی

این عارف گمنام، به سال 1299 شمسی، در قریه ی «قاسم آباد» از اُستان سیستان، تولّد یافت.

 

_ پدر و مادر

پدر او، آقا سیّدرضا قلی، فرزند حسین، احمد، محسن، علی، ابراهیم، اسحاق، مجتبی، قاسم، ابوالقاسم، نورالدّین، حمزه، محمّد تقی، باقر، جلال، میرمهدی، میرعادل، ابراهیم، شمس الدّین، محمود، مصطفی، علی اکبر، میر فخرالدّین، ابن جعفر، محمّدالمجاب، احمد العابدین، امام به حق، حضرت امام موسی کاظم علیه السلام . او، پدرش را چُنین وصف میکرد:

«پدرم فردی عالِم و خَیِّر و مورد وُثوقِ همه بود. او دارای دو پارچه آبادی بود. یکی از آنها «قاسم آباد» و دیگری «ده بزی» بوده است. پدرم دو زن داشت، که از آنها سیزده اولاد داشته است».

و مادرش که زن سومِ پدرش بوده است، دختر مرحوم حاج یوسُف، خانِ طایفه ی شهرکی سیستانی است. وی پس از تولّد در دامان پُرمِهر پدر و مادر، زندگی خویش را آغازید. پدرش هم تمام وسایل آسایش او را تأمین میکند. امّا به قول خود ایشان: هنوز در دامن پُرمهر و مَحبّت مادر جلوه نکرد، که او در پنج سالگی سر به تیرهی تُراب نهاد.

 

_ بعد از مادر...

بعد از رحلت مادرش، پدر وی زنی دیگر از خانهای سنجرانی را خواستگاری نمود و به جای مادر او، در صحن خانه قدم نهاد. این زن تمام وسایل و اسباب و طلاهایی را که از مادرش به جا مانده بود، تصرّف کرد. در این ایّام، خواهر و برادر در فِراقِ مادر میسوزند و از دستِ زن پدر مینالند.

 

_  در مکتب استاد

مدّتی پس از درگذشت مادرش، پدر وی مکتوبی به امیر می نویسد و از ایشان درخواست معلّم میکند. امیر هم با احترام یک معلّم را همراه با خانوادهاش به آن محل روانه میکند و مکتوبی بدین مضمون برای پدرش ارسال میدارد:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

خدمت برادر گرام [گرامی] آقای حاج سیّد رضاقلی؛ سلام علیکم

مکتوب شما واصِل شد و از مضمونش اطّلاع حاصل، و بر اینکه یک نفر معلّم از ما خواهش نمودید:

اوّلاً: میل داشتم که آقازاده را به شهر بفرستید، تا اسباب تحصیل او را خودم فراهم نمایم و با فرزندان، او را به مکتب بفرستم تا موجب خوشحالی شما شود.

امّا در جای دیگر فرمودید چون این طفل بیمادر است و دلبستگی او فقط خواهری است که موجب سُرور قلب اوست؛ لذا بِدان واسطه یک نفر معلّم امین و دانشمند، با تمام زندگی او فرستادم.

استاد نیز واردِ محل میشود و پسر هم مشغول تحصیل. استاد، لحظه ای از او درنگ نمیکند و او در آن سنینِ کم، نزدِ معلّم، قرآن و علم صرف و نحو را میآموزد.

البتّه نوشتنی است که سیّد تا چند سال که پدرش در قید حیات بود، زندگی آرامی داشته، ولی پس از رحلت او، زن پدر ایشان شروع به آزار او و خواهرش میکند، به حدّی که عزم قتل آنها را در سر داشت.

 

 _  نهانخانه

با توجّه به آزارهای زن پدرش تصمیم فرار از منطقه و خانه میگیرد.

و چون توکّل، یکی از شعبه های ایمان به معنای واگذار نمودن امور به حضرت حق تعالی است، ایشان هم با توکّل به حضرت حق، راهی که سرانجامش را نمیداند، پیش میگیرد.

و تو ای خواننده این جزوه! بِدانکه چون بنده ی سالِک غیر از حق تعالی مَفزَع و پناهی ندید و تصرّف در امور را منحصر به ذات مقدّسش دانست، حالتِ انقطاع و اِلتجا و توکّل، در قلب پیدا میشود و اِستعاذه به او حقیقت پیدا میکند. و چون از روی حقیقت به حِصنِ حَصین ربوبیّت و الوهیّت پناه بَرَد، ناچار او را پناه میدهد.

 

او هم با دلی شکسته، تَرکِ دیار کرد. و حالِ آن روز خود را به صورت شعر چنین گفته است:

چه روزی، از آن روز بر من رسید!

چه ماتم زِ دستِ پدر زن رسید!

به احوالِ خود، چشمْ گریان شدم

به کارِ خودم چند حیران شدم

ز هِجْرِ وطن، رنجش روزگار

که دورم نماید ز احوالِ یار...

 

_ خوش هوایی است...

این عارف روشن ضمیر، پس از فرار، به کشورهای هند و پاکستان سفر میکند و سالها در آنجا مشغول تحصیل میشود.

و وزیدن نسیم رحمت الهی به صورتش پس از چند سال که از هندوستان و پاکستان برمیگردد، تقدیر الهی او را به «قائنات» می کشانَد و سالها هم در همان دیار جهت مخارجش، مشغول به کار میشود. در آنجا در منزل یک افسر هم کار میکند و هَم دو فرزند او را درس میدهد.

در همین ایّام، هاتفی به صورت سیّدی او را ندا میکند... همان گاه تصمیم میگیرد سفری دیگر در پیش گیرد.

 

_ سپیده ی هشتم

باز، بارِ سفر میبندد و به پابوسیِ حضرت مولانا ثامن الائمّه الهُداة، ابوالحسن علی بن موسی الرّضا علیه السلام میرود و در آن مکان مقدّس دو سال کسب فیض میکند.

البتّه با وجودِ تحقیقاتِ بسیار، درباره ی استادانش فقط خود ایشان در بعضی جزوه ها نوشته است که کجا رفتم و کسب فیض کردم و... .

 

_  سفر به تهران

پس از دو سال اقامت در مشهد مقدّس، بارِ دیگر، بار بسته و به سوی تهران رهسپار، و مدّتی را نیز پایتخت نشین میشود.

در این مدّت، ظاهراً با مأموران شاهنشاهی درگیر میگردد و آنها قصدِ دستگیریِ آقا را داشتند، امّا ایشان میگریزد، حتّا یکی از آقایان میگفت: به یاد دارم پس از ورود به لرستان، مأموران به دنبال ایشان میآیند، ولی نمیتوانند دستگیرش کنند.

این اَبْرِ رَحمت برای چندمین بار، راه سفر در پیش میگیرد و پس از فرار از تهران، در کرمانشاه و سنندج سایه میافکند.

 

_  کوبه کو

امّا دوباره عزم خود را جَزم کرده، به سوی لرستان حرکت میکند و این بار دیگر ماندگار میشود؛ هرچند سالِ ورود وی نامعلوم است.

البتّه بعضی بزرگان لرستان، تاریخهایی را نَقل کرده اند، که با سنِّ ایشان سازگار نیست، ولی معلوم است پس از ورود، مدّتی در نورآباد و بعد از آن چندی در خرّمآباد و مدّت کوتاهی را نیز در کوهدشت می مانَد. سپس به دعوت اهالیِ «پل هرو» به آنجا میرود و در همان دیار ازدواج کرده، چند سال اقامت میکند. آنگاه بار دیگر به دعوت اهالی منطقه ی «گورکش» به آنجا می کوچد و سالیان سکونت می‌گزیند و... در سال 1350 وارد دورود میشود.

اثار:
رساله ای در باب زکات؛
پرتوی از زندگانی دو بانوی بزرگ اسلام (حضرت خدیجه و حضرت زهرا سلام الله علیهما)
ماه خورشید مدینه ؛ کرامات حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

 

_  غروب غم انگیز

سرانجام در اسفندِ 1370 بیمار شد و کوشش فرزندان و دکتر بی نتیجه ماند. صبحِ روز 6 اسفند، مصادف با ماه مبارک رمضان، مرغ روحش از قفس تَن به آشیان قُدس پرید و به ریاض قُرب خرامید و در قبرستان خیابان 17 شهریور دورود دفن شد.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جَریده ی عالَم، دوامِ ما